ناخواسته عاشقت شدم...
گويی كه جهان و هر آنچه در آن است متعلق به من است...
طولی نكشيد كه بهانه اي براي نفسهايم شدي...
من عاشق و تو تنها معشوق تمام هستی و زندگیم ...
نگاهت را با دنيا و نگاه تمام آدميان عوض نمی كردم
محتاج عطره نفسهايت بودم ...
واي خداي من...
زيباترين لحظه هاي زندگی ام سپري می شد...
عمري بود كه آرزويی نداشتم ...
مگر انسان می تواند بدون آرزو زندگی كند؟!!!
بعد سال ها من هم انسان شده بودم...!
انسانی با آرزوهاي زيبا...
آرزوهايی كه بسيار دور بودند
امّا دوست داشتنی و بی نظير
شبهايم را با نامت صبح ميكردم و روز هايم را شب...
اشك هايت را هنوز به ياد دارم...
اشك هايی زلال كه مي شد
وضوي عشق را با آن ها گرفت...
شيفته ات شده بودم...
لبانم دست تو را ميخواست...
و چشمانم نگاه تو را...
و قلبم مهرت را
...اما...اما...
نميتوانستم احساسم را برايت بيان كنم...
روزها گذشت و بازنتوانستم احساسم رابگويم
تو نيز نگاهم را نمی فهميدي...
به چشمانم خيره نمی شدي...
حضورم را نمی پزيرفتي...
صدايت را ... نگاهت را
از من مخفی ميكردي...
امّا نمی دانم كه دوستم داري يا نه ...!!!
هنوز اشك هايت را از ياد نبرده ام هنوزآتش نگاهت را در خاطر دارم
هنوز زندگیه من هستي
تمام هستیه من
تنها بهانه براي زيستنم
(هنوز با تمام وجود دوستت دارم...)
اما تو چطور?.... !!!

هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد













. 
