تبليغاتX
جاده احساس
آن شب كه چشمانت را ديدم
ناخواسته عاشقت شدم...
گويی كه جهان و هر آنچه در آن است متعلق به من است...
طولی نكشيد كه بهانه اي براي نفسهايم شدي...
من عاشق و تو تنها معشوق تمام هستی و زندگیم ...
نگاهت را با دنيا و نگاه تمام آدميان عوض نمی كردم
محتاج عطره نفسهايت بودم ...
واي خداي من...
زيباترين لحظه هاي زندگی ام سپري می شد...
عمري بود كه آرزويی نداشتم ...
مگر انسان می تواند بدون آرزو زندگی كند؟!!!
بعد سال ها من هم انسان شده بودم...!
انسانی با آرزوهاي زيبا...
آرزوهايی كه بسيار دور بودند
امّا دوست داشتنی و بی نظير
شبهايم را با نامت صبح ميكردم و روز هايم را شب...
اشك هايت را هنوز به ياد دارم...
اشك هايی زلال كه مي شد
وضوي عشق را با آن ها گرفت...
شيفته ات شده بودم...
لبانم دست تو را ميخواست...
و چشمانم نگاه تو را...
و قلبم مهرت را
...اما...اما...
نميتوانستم احساسم را برايت بيان كنم...
روزها گذشت و بازنتوانستم احساسم رابگويم
تو نيز نگاهم را نمی فهميدي...
به چشمانم خيره نمی شدي...
حضورم را نمی پزيرفتي...
صدايت را ... نگاهت را
از من مخفی ميكردي...
امّا نمی دانم كه دوستم داري يا نه ...!!!
هنوز اشك هايت را از ياد نبرده ام هنوزآتش نگاهت را در خاطر دارم
هنوز زندگیه من هستي
تمام هستیه من
تنها بهانه براي زيستنم
(هنوز با تمام وجود دوستت دارم...)
اما تو چطور?.... !!!
+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 2:8 |

خدایا آن کسی را که از جانم بیشتر دوستش دارم از هر گونه گزند محفوظش بدار

آن کسی که من دوستش دارم چشمانش به اندازه یک دنیا زیباست

مهربانیش به اندازه دریاست

لطافتش به اندازه گلهاست

الهه زیبایی من است

تمامی ذرات وجود من است

تمامی لحظات زندگی من است

ذره ذره تمامی روح من است

و او کسی نیست جز.............................................

                                                                                                                     خدایا............

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 9:55 |
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 9:47 |

شبی غمگین شبی بارانی شبی سرد مرا در غربت فردا رها کرد. دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد . هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 12:28 |

شناختنت بي گناهترين گناهم بود..... يافتنت بهانه دلم .....و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم .....و تو را گم کردم .........، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي بي تو ثانيه ها تکراري شده اند .............و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است

 و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:38 |

تویی که در تنها ترین تنهایی هام تنهایم گذاشتی

آرزو می کنم در تنها ترین تنهایی هایت

تنها کس تنهایی هایت هرگز تنهایت نگذارد

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:36 |

امروز حالم خیلی بده الان که این متنو مینویسم چشمام پر از اشکه

هر کسی به یه طریقی دل منو می شکونه

نمیدونم اگه تو رو هم نداشتم که حداقل امیدم به اون باشه الان با ید چی کار میکردم

دلم برات خیلی تنگ شده.................................................. نمیدونم تا حالا حتی منو دیدی یا نه

ولی با اولین نگاهم که به تو خیره موند تمام وجودم از هم پاشید

تنها آرزوم این شد که به تونم حداقل یه لحظه کنارت باشم

تا حالا شده یکی از همه ی زندگیت برات عزیز تر باشه

تا حالا شده یکی رو اونقدر دوست داشته باشی که اگه حتی لحظه ای از عمرت هم باقی مونده باشه آرزو کنی که عمر باقی موندت به زندگی اون اضافه بشه

نمیدونم ............شاید دوستم نداشته باشی

ولی..........من بی تو یه لحظه هم زنده نخواهم ماند

من همیشه  در آرزوی روزی هستم که بتونم در کنارت  زندگی میکنم

به امید اون روز...................................................       

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:5 |

تو كيستي كه من اين گونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی که من از موج هر تبسم تو

به سان قايق سرگشته روی گردابم

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:54 |

چگونه فراموش کنم تو را؟...

که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است

چگونه فراموش کنم تو را

که سایه ات و نگاهت همیشه با من است

چگونه فراموش کنم تو را

که با تپشهای قلبت زیسته ام

چگونه فراموش کنم تو را

که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کرده ام

چگونه فراموش کنم تو را

که با تو همیشه و در همه جا نفس کشیده ام

چگونه فراموش کنم تو را

که در چشمان تو دیده ام مهربانی را

چگونه فراموش کنم تو را

که پاسخ من به آغاز و پایان زندگی تو هستی تو......................

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:42 |

نمی دانم که دانستی دليل گريه هايم را؟

نمی دانم که حس کردی حضورت در سکوتم را؟

و می دانم که می دانی ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بود که من اينگونه دل بستم

                                                        

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 15:28 |

سوگند به سپیدی گل یاس

سوگند به آبی بیکران آسمان ها و دریا ها

سوگند به طراوت و سرسبزی سبزه ها

سوگند به سرخی عشق و به شقایق ها

سوگند به به تابندگی دل تو

سوگند به سیاهی دل شب آن هنگام که انسان را به تفکر و سکوت وا می دارد

وسوگند به خداوندگار زمین و آسمان ها و خداوندگار عشق

که با تمام وجود دوستت دارم و هرگز نگاهم را از ساحل چشمانت بر نخواهم داشت

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 15:8 |

زندگي شيرين بود با ديدن سيماي تو

در جهان چيزي برابر نيست با ديدار تو

آنقدر بر کشتي عشقت نشينم تا سحر

يا به ساحل ميرسم يا غرق دريا ميشوم برای کسی که هرگز ندانست که .....

 

 

برای کسی که زندگیم به وجودش بسته است  

+ نوشته شده توسط مجید در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 21:20 |
 

اي كاش در قلبت‌ جايي براي من باشد

اي كاش در نگاهت به اندازه‌ي يك اشك جا برايم باشد

اي كاش آسمون خونه‌ي ما هم مثل شما آبي و آفتابي بود

و اي كاش................ …            

                             I love you       Negin   

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 18:53 |

از اولین نگاه تو چشم من دنبال نگاهت بود

ای کاش بدانی که چقدر محتاج است

این چشم بی گناهم به یک لحظه نگاه معصومانه ات

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 12:11 |

در نگاه خسته من بنگر که دیوانه ترینم

و تو برايم عشقي تو گرم و زيبا و فريبنده هستي

و تو شهد ماندگاري را

در وجودت جاودانه داري توپر از غروری -غروری خالصانه تر از تواضع

و من امروز برايت دلتنگم و من امروز برايت مشتاقم و تو امروز برايم آرزو هستي

 

دلتنگم دلم براي ديدنت پر مي كشد و نگاهم فقط تو را مي جويد.

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 12:6 |

دل شكسته ام از تكرار حادثه ها . به دنبال مرحمي هستم تا رد پاي زخمي را بزدايم.

ميخواهم فاصله ها را به فراموشي بسپارم و اميد را به خانه ي كوچك قلبم دعوت كنم .

اولين اميد من آن وجود پاك توست و آخرين اميد من نگاه توست.

                                                                                                N...N

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 18:24 |

خدایا!

     خدایا!

         تو با آن بزرگی

                   در آن آسمانها

                              چنین آرزوي

                                       بدین کوچکی را

                                                   توانی بر آورد

                                                                           آیا ؟

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 17:54 |

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جان دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق بودن را به من آموختي.........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشقمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم.......

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است........

به حرمت عشق.......

به حرمت لحظات زيبايمان........

مرو كه بي تو من هيچم.......

بمان با من........

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........

بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............

به وفايم ايمان داشته باش...............

................................................تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 17:50 |

  يكي را دوست ميدارم                                               ولي افسوس كه او هرگز نمي داند
 نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من
 ولي افسوس كه او هرگز نگاهم را نمی خواند


 

+ نوشته شده توسط مجید در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 17:46 |

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم..عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..

اما تو هيچ وقت نيستی...

من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم..می ترسم تو بری و من نميرم!

می ترسم بدون تو زنده بمونم..

دلم گرفته...!!

مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!

تنها ياد توست که اميد زندگي كردن براي فردا رو بهم هديه ميده ...

دوست دارم بازم زير بارون خيس بشم چون ياد تو مي افتم

راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟

تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟

يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟ ؟

آيا تا بحال شده اشك بريزي براي تنهاييت ... شوق ديدارش...و حسرت نبودنش...

ميدونی...

من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر..

چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...

ميدونی...

دوست دارم بازم از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟

چون اول و اخر لحظه هام تويی...

 

 

+ نوشته شده توسط مجید در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 14:32 |

اگر درياي دل آبي ست.......... تويي فانوس زيبايش.........

اگر آيينه يك دنياست..............تويي معناي دنيايش...........

تو يعني دسته اي گل را......... ‍ز آن سوي افق چيدن........

تو يعني پاكي باران...............تو يعني لذت ديدن........

تو يعني يك شقايق ...............به يك پروانه بخشيدن..........

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن............

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن........... خداي آسمان را به آرامي صدا كردن............

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...........

تو يعني پيك آزادي.............براي روح زنداني.........

تو يعني در زمستان ها ........ به فكر پونه افتادن.......

تو يعني روح باران را......... متين و ساده بوسيدن...........

و يا در پاسخ يك لطف..........به روي غنچه خنديدن............

تو يعني اوج زيبايي.....................

 

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:40 |

با کوچ دستانت... ديگر چيزی از من نماند؛

از کسی که سحرگاهان گل های باغچه با نوازش های او باز ميشد؛

کسی که شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چشمک مي زدند؛

مهتاب تازه ميشد.. و خورشيد بهانه ای برای طلوع دوباره پيدا ميکرد....

چيزی از من نماند؛

و تمام لبخند هايم با آخرين باد حزن انگيزی که در ميان خاطره هايمان وزيد کوچ کردند...

کاش می دانستی؛

تو دليل بودنم بودی... بهانه زيستنم....

و بعد از کوچ دستانت چه می خواستی از من بماند؟

از کسی که تمام زندگيش شده خاطراتت؛

روزش ياد تو... و شبش غصه نبودنت؛....

می دانی؟

تازگی نوروزم تو بودی.. وزيبايی بهارم تو..

با تو بود که باران در روز نخستين بهار تازه ام کرد؛

جوانه زدم و از نو شکفتم...

کاش از دستم بر می آمد که شتابان به سويت آيم و همه چيز را برايت بگويم...

کاش ديوار فاصله ای که ميانمان کشيده شده فرو می ريخت...

و تو برايم می گفتی تمام نا گفته ها را...

نا گفته هايی که احساس می کنم هرگز نخواهم شنيد....

+ نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 20:26 |

پس از ديدار تو

همواره شادمان بوده ام

ولي دائم در نگراني

نگران اين كه شايد از من نا اميد شوي

نگران اين كه دوستي مان به پايان برسد

نگران اين كه شايد از بودن با من شاد نباشي

نگران اين كه شايد براي تو اتفاقي بيفتد

عاشق تو شده ام

و شايد نگراني فراوان من

به خاطر عشق من به توست

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 18:9 |

با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برايم رنگی ديگر شد....

تو همان دوای درد بی درمان من بودی..تو همان فرشته نجات من بودی..

تمام زيبايی ها در چهره و وجود تو خلاصه می شود...

اجازه نمی دهم هيچ نقاشی چهره تو را ترسيم کند.. چون چهره توآن قدر زيباست که هيچ نقاشی نمی تواند ان را ترسيم کند

عشقي كه عاري از هر گونه گرد و غبارو غصه و جدايي است

همه اينها به خاطر توست ،تويی که حالا نيستی

و بعد از رفتن توهيچ کس حس نکرد که من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد...

کسی حس نکرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت....

مدتهاست که هر چه می گذرد بيشتر دوست دارم..

اما اين بار نه مثل مجنون نه مثل ليلی

تنها مثل خودم...

تا هر وقت که بخواهی دوست دارم مثل هميشه..

با اين تفاوت که بيشتراز قبل دوست دارم..

مگر اينکه خودت نخواهی ...آن وقت هم توی دلم دوست دارم...

بی انکه بدانی

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 15:1 |

               بیتوته اي

                     زیرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام ،

                     و با مردمانِ چشمت به زندگی نشسته ام .

                      پس هیچگاه چشمانت را به گریه وا مدار ،

                      زیرا در یک چشم بر هم زدن

سقفِ آرزوها بر سرم

                   آوار خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 14:53 |

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم

اگه يه روز فهميدی هيچ کس دوست نداره بدون من مردم

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 14:47 |

قشنگ ترین حروف را در کنار هم می چینم تا شاید بتوانم زیباترین

و بهترین کلمه ها را بسازم و تقدیمت کنم

می خواهم بگویم هر گاه قادر به شمردن دانه های سفید برف یا

ستاره های کویر شدید خواهی دانست که چقدر دوستت دارم

نه! نمیخواهم بگویم دوستت دارم.

میخواهم که احساس کنی در وجود من نقش بستی!!!!!

 پیشکش به تنها ستاره ی شبهای تنهاییم

 

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 14:44 |

به جاي دسته گلي كه فردا بر قبرم نصار مي كني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن

به جاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا !!!

+ نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 14:41 |

همه چیزی که دارم و هرچیزی که لازم دارم و همه چیزی که می خواهم

این است که در کنارم بمانی

همه چیزی که می بینم و همه چیزی که احساس میکنم

این است که میخواهم کنارم باشی

همه ی دلتنگی ها و همه چیزی که میگویم

این است که بگویم نمیتوانم از عشق تو سیراب شوم

من همیشه برای تو صبر میکنم و تو هم مرا خوشحال کن

من تنها هستم بدون تو واقعا تنها هستم بدان که تو

تنها عشق منی و قلبم دروغ نمیگوید

ديوانه وار دلم برايت تنگ شده.

 

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 20:35 |

امشب وجودم را از نیستی ات پر می کنم

و در امواج پر تلاطم نگاه غایبت غرق می شوم و به یادجزر و مد اشکها و لبخند های نهان تو پلک هایم را می بندم و باز می کنم

امشب به وسعت چشم های باران خواهم گریست و نبودت را با ابر های آسمان قسمت خواهم کرد

و خود را در تاریکی شب گم می کنم ،تا برای یافتن نور به یاد روشنایی دیدگانت بیفتم

امشب به مهمانی تمامی ستاره ها خواهم رفت، تا تمامی زیبایی ها و خوبی هایت را به خاطر بیاورم

و به کهکشان نیز سری خواهم زد تا وسعت وجودت را به یاد بیاورم

تا زیبایی نامت را در تمام لحظات شب در ذهنم مجسم کنم

امشب به دنبال تمامی رد پا ها خواهم رفت تا شاید بالاخره به ردی از تو برسم

من فقط اين را مي دانم بدون تو هیچ روزی معنای واقعی روز را نخواهد داشت...................

+ نوشته شده توسط مجید در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 20:7 |


Powered By
BLOGFA.COM